سجده هایی که مهرهایش داغ دیده شدن خورده اند

تو مرا محصور کردی.

یادت می آید؟

زندانی شده بودیم در تمام عاشقانه هایی که چپق هایشان را از تئوری های تعریف زندگی، پر می کردند و با لبخند، دودهایی به هوا می فرستادند که بوی یک "تو " می داد.

 باید خدا را شاکر می بودیم که "تو"ی عاشقانه ها، دوپا هست و هنوز چهارپاها به ساحت مقدس!! اشعارنیامده اند.

و معنی حقیقی زندگی لای دودها محو شده بود.

معنی حقیقی زندگی که سجده بود، صندوقچه پیچ و بین رازها پنهان شد تا یادمان نرود که نمازهایی بخوانیم که مهرهایش داغ دیده شدن، خورده اند.

تو در میان همین عاشقانه هایِ دیکتاتور، لای کوچه ها خودت را گم کردی.

آنقدر درگیرِ آجرها و رنگ ها شدی و بین فلسفه هایِ گذرِ زمان، لم دادی که کودکیِ گمشده ات را روی کالبدِ خاطره بازی، نقاشی کردی و بزرگسالی ت را به دامن قاصدکی بستی تا برود و از یادت ببرد که چه سالها گذشته و بی سجده پیش آمده ایم.

من از کوچه ها بیزار بودم.

کوچه هایی با یاس های ذبح شده و رُزهای تازه به دوران رسیده.

آن رُزهای مردارخواری که  باخون پاک یاس ها ، روی صورت خود گونه هایی تب دار می کشیدند تا با لطافتِ قربانی ها، کسب آبرو کنند.

همان روزها پاهایم، نبضِ تردید می زد .

همان روزها که شیطان ،کراواتش را صاف کرد و کفش های تمیز و برق انداخته اش را روی پیکر یاس ها فشرد و جلو آمد. کتابش را باز کرد و غزلی خواند و چشم های تو از جادو پر شد.

جادویی که به رد پاهای باران خورده ی دو عاشق، بوسه می زد.

همان روز ها که معنای دروغینی از زندگی، در گوش هایت آیه می شد و  چشم های من از نگرانی تب می کرد.

چون که ، می دانستم گوش های تو به دهلیزهای قلب من، پیوندی چند ساله خورده اند.

هرچه زیر و بم آن غزل لعنتی را نواختم و پیچ و تابش دادم و دادم و زیر تمام کلماتش را گشتم، تفسیر زندگی در عشق بود و عشق هم دو شق بیشتر نمی شد:

1-یا باید برای جای پایمان در زیر باران که روی خاطرات دونفره حک می شد، سجده می کردیم و در مذاب ادکلن های شهوت  آب می شدیم ؛

2-یا اگر  غزل شیطانی کمی برای مان شعوری فرض می کرد، زندگی تعریف عاشقانه ای بود که از قلاب نگاه ها شروع می شد و به قلاب داغی تن های آغوش پرست می رسید.

من دیگر تاب خفقان رُزهای اندام پرست را نداشتم.

راستش از پوسته خسته شده بودم.

دلم می خواست تمامِ دیوارهایِ دورمان را با ناخن چنگ بزنم .

پشت درزهای دیوار، بوی چنگال هایی آغشته به خون،  تهوعم را از "زنده بودن" زنده می کرد.

تهوعی که بین "زیستن به سبک عاشقانه های لعنتی" و "حماقت"، علامت مساوی (=) می گذاشت.

بوی گنداب ها خوشایند نبود اما امیدِ تعریفِ نوین از زندگی، در خود داشت.

 من راز عطرهای زمین را فهمیده بودم  و برای رهایی از تعفن گنداب ها راه را می دانستم.

 فقط کافی بود که نام "محمد" را به رشته های باد پیوند زنم تا ببینم که تمام لاله های ایران که نه، تمام لاله های زمین، بوی گل محمدی می گیرند.

دلِ تنگم برای زمین می گریست و حس غریبی در من می تپید و می گفت که باید پوسته را بجوم.

تو بین حصارها ماندی تا از دل انگیزیِ عشوه رُز های سرخ، مست شوی .

پایت را در گِل های خیس غزل ها، کاشتی و نیامدی.

حتی پوسته ای را که کنده بودم، از نو ساختی و بی هیچ خداحافظی به کنج حصار خزیدی و به معاشقه غزلها لبیک گفتی. 

حالا معنی سجده،  پشتم را می لرزاند.

از وقتی یاد قنوت هایی می افتم که از شنیدن یک "التماس دعا" غلیظ تر می شود ، از فکر حصارهای نامرئیِ پیش رویم، دستانم یخ می کند.

اما تو...

نکند تو هنوز هم بوی لاله ها را از غزل ها می فهمی  و یادت رفته که بردن نام "محمد"، دهان لاله ها را غرقِ صلواتمی کند.                

پ.ن:

خوشا عاشقانه ای که با معنایِ سجده قرین باشد.

   

 

 

/ 0 نظر / 29 بازدید