یک رودربایستی ناقابل

بعضی ها از داستان لذت می برند اما ملاجشان بوی شعر می دهد. من دقیقا از همین قشرم. از این محیرالعقول ها که شبه شعرِ مالیخولیایی شان آنقدر کلاف پر پیچ و تابی هست که دست و پای خواننده ی بی تاب قرن 21را سه گره تمام بزند تا حدی که بخت برگشته هم چنان که فرار می کند، زمین می خورد . لابد مخاطب بیچاره گه گاه از ترسِ تعقیب ، نیم نگاهی به پشت سرش و هیبت مهیب ِ نوشته می اندازد و آب دهانش را قورت می دهد.

من از همان سبک آدم هایی هستم که در نمایشگاه کتاب و توی همهمه و نفس های خسته ی مشتاقانِ شعر، سرکی به کتاب های شعرِ پرفروش می زنند . از قشر آدم هایی ام با شاخک تازه سبز شده ی کنجکاوی روی سرشان ،که میان تورق توخالی ناشی از کجی حوصله و فشار بالای فضای غرفه، یک پوووفِ کشدار نثار برگ های کتاب می کنند و بعد هم سر رودربایستی ای که با خود ِشاعر پندارشان دارند، کتاب را می خرند .... در ادامه هم وقتی که با لب یک ورکی و سری که کمی بالاتر آمده، از غرفه مذکور نجات می یابند ، سعی می کنند به روی مبارک نیاورند که سود کردند یا زیان؟

من همانم که یکهو در سویدایِ یک شب سرد زمستانی، با سوئی شرت ِصورتی دستم را به حرارت شوفاژ می سپارم و روی مبل قدیمی چمباتمه می زنم  و سکوتِ خواب برده های خانه مان، مقدمه ای می شود تا همان کتاب شعرِ آغشته به پوووف، خِر تنهایی ام را بگیرد . حالا نخوان و کی بخوان.

و همین طور هست که اسم شاعر ها توی ذهن من نقشِ روی شن هستند که یک موج سنگین از روزهای بی شمار محوشان می کند.

 

ادامه نوشت همایونی:

و این چنین است که همای سعادت بر گرده ی "همشهری داستان" فرود آمد و طبع شاهانه ی مان تاییداتش را بر ایشان عرضه داشت. باشد که  زلفش را به لحظات بزرگوارانه ی مان گره بزند و خاطر عزیز را بیاساید.

/ 2 نظر / 10 بازدید
سميرا

سلام من سميرا 20 ساله از تهران دنبال يه دوست ميگردم! من در شبکه دوست يابي http://club.jokkade.ir منتظزت هستم

سعید

متن خفن و سنگینی بود و زیبا البته.آخرش را تفهمیدیم خیلی .دادین همشهری داستان چاپ کرده؟