چه حالی است حالی که دلخواهت نباشد؟

"این همه کار داری اونوقت رفتی توی اون اتاق آرایش کردی و عکس گرفتی و آهنگ گوش دادی؟"

با شیطنت به نگین که از خستگی چشمانش داشت روی هم می آمد، نگاه کردم و گفتم آره. چون حالم حال نوشتن نبود. از صبح که پا شدم ، توی ذهنم به قرارم با آشپزخانه  فکر می کردم برای پختن ماکارونی ناهار. با همین فکر و خیالات یه حس زنانگی توی دلم روشن شد که مجبورم کرد پیج سرچ عکس گوگل را بیاورم و توی باکس بنویسم :

"Sophia Loren's makeup tutorial"

حالا نه که توی گوگل، یک آموزش جامع آرایشی را دو دستی و با ریزترین نکات تعلیمی میگذارند جلوی سرچ کننده!

نه فقط آرایشی که تیوتوریال هیچ چیز دیگر هم ریزبینانه نیست. دنیای مارکتینگ که از کنار هر قروفر کوچکی یک دلار انعام میگیرد، آبش با معلمی دلسوزانه توی یک جوب میرود آیا؟!

خط چشم "My"را که دو سال پیش، از ذوق اسفند خریدم، درآوردم و یک خط کج و کوله روی پلکم سوار کردم. بعدش هم اصولا باید رضایت از چهره را جایی ثبت کرد. چیلیک. چیلیک. یک تگ کاملا ذهنی و درونی کنار عکسهایم نوشت : در نماهای مختلف از "نگار" در یک روز ابری پشت پنجره.

داشتم مواد مخصوص ماکارونی را روی رشته های کلفتش می ریختم و توی دلم جگرم داشت کباب می شد که چرا یک قوطی کامل ذرت را برای یک ماکارونی سه خواهره اسراف کردم، که موزیک پلیر رفت روی آهنگ علی اصغر حامد زمانی.

 از سمت راست دلم، یک تپش با "استغفرالهی" زیر لب ، بلند شد و فریاد زد  "بی انصاف! تو فکر اینی که دکمه  رد شدن از این آهنگ رو بزنی؟ این بود قرار شب و روز گریه برای امام حسین؟"

سمت چپ دلم جواب داد "چه قرار شاهکار و متعهدانه ای"

 سمت راست دلم صدایش بوی حیا می داد و نفسش حق بود.حالم تاب خورد و وسط همان حس زنانگی، مادرانگیم گل داد و پلک های سیاهم بوی کربلا گرفت. شش ماهه ام را توی گهواره ی ذهنم دیدم و گفتم "برای بچه منم دعا کن، رباب جان!"

موسیقی تمام شد و حال آدم بودنم فقط قدر یک دالی کردن، سرش را آورد توی روز پنج شنبه ام و خندید و پشت پرده ها قایم شد.

حال آدم بودنم که رفت ، از روی تابی که تا مادرشدن بالایم برده بود، پایین لغزیدم و آمدم به حال سابق. شدم همان دختری که از قیافه زنانگیش، رنگ و لعاب چکه چکه میریزد روی بوم لحظه هایش. رنگ ها پشت سرهم پاشیده شدند و با بی انصافی تمام، فاصله انداختند بین من و "احسن حال" من.

 از دنیای رنگی رنگی عید و لحظه ی زایمان بهار که زمین یک آن، نفسش را حبس می کند،  فقط بوی بهار را می کشم. رنگ نمی گیرم.

درونم هنوز در برج تیر زیر باد کولر لم داده و  رنج پاییز و سرمای استخوان سوز زمستان را نچشیده. برای بهاری شدن تشنه تحویل نشدم! 

"حول حالنا ای الحسن الحال"

این دعا انگار برای من فقط به پیشانی لحظه تحویل بهار خورده. چرا هر لحظه  دست به دامنت نمی شوم که حالم، بدون احسن حالم بد است؟

چرا قنوت نمی کنم که درمانی فرست؟ناراحت

/ 0 نظر / 40 بازدید